نویسنده :
رضا - ساعت ۸:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٢
سلام. به سلامتی امروز وبلاگ یک ساله شد ولی شاید این آخرین آپدیت باشه، شاید هم... خیلی سخته تا یک ساله میشی مجبور بشی بری ولی چه کنم که اوضاعم خیلی به هم ریخته. شاید واسه همیشه در اینجا تخته شد. خدا رو چه دیدی شاید بازم برگشتم! اما گفتم اگه قراره دیگه اینجا ننویسم از دوستان خوبی که تو این یک سال همراهم بودند نام ببرم و ازشون تشکر کنم که فردا نگن رضا بی معرفت بود! دوستان خوبی مثل:
حسین آقای گل(حرفای قشنگ قشنگ) که فکر کنم تو تعویض وبلاگ دومی نداره! حسین جان بابت قالب هم ممنون!
حسین آقا(شبان عاشق) عاشق افتخاری-عین خودم!-
حکیمه خانم(مسافر غریبه) که همیشه از راهنمایی هاش استفاده کردم.
سارا خانم(تنهاترین بعد از خدا) که مدتیه ازش خبری نیست.
سوگند خانم(یه آدم دیگه) که چیزای زیادی ازشون یاد گرفتم.
آقا مهدی(نغمه گر عشق) با اون آهنگهای ناب...
آقا مهدی(ترانه عشق) خیلی با حالی آقا!
آقا مهدی(آتش کاروان) با اطلاعات هميشه عالی از بزرگان موسيقی...
مسافر عزیز(داستانک مسافر) که علاوه بر داستانهای زیبا تازگی ها سراغ شعر هم رفته!
آقا مازیار (mazish) که انگار ما رو فراموش کرده.
آقا علیرضای هنرمند(یاد استاد) با اون قالبهای زیبایی که ساخته.
آقا مهدی(سید حسام الدین سراج) که خیلی بهش ارادت دارم...
و دوستانی که یکی دو بار به ما سر زدن ولی دیگه پیداشون نشد!
آقا رضای گل(مریم من)
علی آقای شوماخر(آرامگاه عشق)
فاطمه خانم(شاپرک آبی)
رایا(دوباره تنهایی هایم باران می خورد)
الهه خانم(گنجشک خانم)
سارا خانم(کویری سبز)
فریبا خانم(همه هر آنچه دارم برای تو)....
از همه ممنون. امیدوارم همیشه موفق و شاد باشید...
طلا...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
نویسنده :
رضا - ساعت ۱:٢٠ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٠
سلام...
بعد ازیه وقفه یک ماهه سلام!ممنون از لطف همه دوستانی که تو این مدت فراموشم نکردند.بدون مقدمه بریم سراغ داستان کوتاه امروز.داستانی که به جرأت میگم یه شاهکاره.حالا بخونید تا عرض کنم...
نکند که...
آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».
نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»
مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»
...و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشونه.نظر شما چیه دوست عزیز؟!
نویسنده :
رضا - ساعت ۱:٢٦ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱
همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.
- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!
دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:
«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.
شیرین»
نویسنده :
رضا - ساعت ۸:٠٧ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٠
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
نویسنده :
رضا - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٠
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...
نویسنده :
رضا - ساعت ٥:۳۸ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٤
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...
نویسنده :
رضا - ساعت ٧:٢۸ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۱
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
نویسنده :
رضا - ساعت ٩:۳٥ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳۱
بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته...
نویسنده :
رضا - ساعت ۸:٠٧ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٦
با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...»
ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»
نویسنده :
رضا - ساعت ۸:۱٥ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢
مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...
← صفحه بعد